تبليغاتX
یادداشت های خودمونی
س-میرهاشمی

خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

خدا را شكر كه لباس هايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم. اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم. اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جايي دور جاي پارك پيدا كردم. اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباسي براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني به ياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس رادیدم درحالیکه زن داشتم، سیگارمی کشیدم وکچل شده بودم وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که درخودش وجود دارد».

              دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت   توسط س-میرهاشمی | 
معلم كلاس دوم دبستان از شاگردانش خواست هر كدام يك جمله در مورد عشق بنويسند.

هركدام از بچه ها به تناسب عقل و هوشي كه داشت جمله اي نوشت ولي جمله ي يكي از بچه ها معلم را به وجد آورد.

جمله اين بود:

عشق يعني مادر بهترين قسمت مرغ را در بشقاب پدر گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

   در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

   امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

    معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

   معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

  معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

  معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

  خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

  پس از مدتى، ..........

لطفاً بقيه داستان را در ادامه مطلب بخوانيد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

دوست من وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از خودش سوال نكرد: «چرا من دست ندارم؟»  بلكه پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»

و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد؛ با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد»  .

هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد؛ يا همه چيزمان را از دست مي دهيم؛ يا كسي كه عاشقمان بوده ما را ترك مي كند؛ اغلب ما از خودمان مي پرسيم:

«چرا؟»  
«چرا من؟»  

«چرا حالا؟»  

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»

سؤالاتي كه با  «چرا» شروع مي شوند؛ ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.

اغلب جوابي براي اين "چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد؛اهميتي ندارد.

افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه»  شروع مي شوند:

«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»

«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»

و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است؛ از خود مي پرسند: «چه كاري طي  24ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»

در يک کلام:

افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر »وفق مراد« هست يا نه.

اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟»  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

قانون دانه

نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

«
اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

 -
بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

 - بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

 - بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.

 - بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.

قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام:

افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند؛ دانه هاي بيشتري مي کارند

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

     چند روز پيش قسمت شد رفتم فيلم سينمايي اخراجي هاي 2 راديدم. قسمتهايي از فيلم را كه خواب بودم چون اصلاً فيلم كشش نداشت. پس درمورد آن قسمت هايي كه بيدار بودم و ديدم صحبت مي كنم. اخراجي ها همان شوخي هاي قسمت قبل را اجرا مي كردند و با اينكه در آخر قسمت اول قراربود متحول بشوند ولي همچنان در صنف ارازل و اوباش مي رفتند. از سينما كه بيرون آمدم خيلي ناراحت بودم. ناراحت از اينكه وقتم تلف شده بود. ناراحت از اينكه فيلم خيلي سطحي بود اين را من كه خيلي هم اهل سينما و هنر نيستم درك مي كردم. پيش خودم فكر كردم اين فيلم چه پيام اخلاقي براي دختر 10 ساله ام داشت كه او را همراه همه مدرسه براي ديدن فيلم آورده بودند و يك روز درسي را بخاطر آن تعطيل كردند. اين همه بازيگر كه همگي نقش هاي خود را تكرار كرده بودند چه چيزي در كارنامه شان ثبت شد. البته نمي توان به راحتي از بازي خوب و متفاوت حسام نواب صفوي گذشت. خلاصه اگر از اين فيلم اين همه استقبال شد شايد مي تواند چندين عامل داشته باشد. يكي اين كه هنرمندان ما سطح توقع مردم را در همين حد پايين آورده اند. فيلم ساز خوب كم داريم كه هر چند سال يك بار نوبت آنها به ساختن فيلم مي رسد و بيشتر فيلم ها براي گيشه فيلم مي سازند نه براي مردم. البته اين ها نظرات شخصي من است و دليلي بر درستي آنها نيست. در روزهاي بعد باز هم بيشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

در زندگي همه چيز عادلانه نيست. بهتر است با اين حقيقت كنار بياييد.(بيل گيتس)

اگر نمي تواني با كسي كه عاشقش هستي باشي ، عاشق كسي باش كه با او هستي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

ای کبوتر از آشیان کرانه کردی

بی سبب چرا ترک آشیانه کردی
یادی از رفیقان آشنا نکردی

زین مکان که با عاشقان درآن چمیدی از آن چه دیدی
ناگهان چرا سوی دیگران پریدی
ترک یار نالان و ترک خانه کردی

بد گمان گشتم بر تو باری
بی وفا نبودی به یاری
در کف بازان شکاری به صد زخم کاری همانا دچاری

از فراقت من می کنم شیون
دلبر من نگارین پر من ، نگارین پر من
کی بود جانا کز وفا گردی
همسر من نشینی بر من

بد گمان گشتم بر تو باری
بی وفا نبودی به یاری
در کف بازان شکاری به صد زخم کاری همانا دچاری

از فراقت من می کنم شیون
دلبر من نگارین پر من ، نگارین پر من
کی بود جانا کز وفا گردی
همسر من نشینی بر من

ای کبوتر از آشیان کرانه کردی
بی سبب چرا ترک آشیانه کردی
یادی از اسیران آشنا نکردی

(زنده یاد ملک الشعرای بهار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

به خودم واجب ديدم در مقابل جناياتي كه صهيونيست هاي غاصب به مردم مظلوم فلسطين مي كنن حداقل توي اين صفحه نفرت خودم رو از اين اعمال وحشيانه بيان كنم. واقعاً عجب صبر و عجب مقاومتي دارن اين مردم مظلوم فلسطين. همه كشورها از اروپايي و عربي بگير تا آمريكايي و آسيايي چشمها، گوشها و دهن هاشون رو گرفتن و منتظرن هرچه زودتر اسرائيل كار غزه رو يكسره كنه و اونها نفسي به راحتي بكشن ولي كور خوندن مردم غزه در همه صورت برنده اصلي اين ميدونن چون اسراييلي ها با حزب و يا دولت نمي جنگن بلكه با مردم مي جنگن آيا مي تونن همه رو بكشن؟ خير. اگر غزه رو بگيرن بايد دوباره به فلسطيني ها پس بدن پس جنگ بيهوده است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت   توسط س-میرهاشمی | 


نوشته‏اند اباعبدالله (ع ) در حملات خود ، نقطه‏ای را انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد . به دو منظور : يكی اينكه می‏دانست دشمنان چقدر نامرد و غير انسانند و اين مقدار حميت ندارند كه‏ لااقل بگويند ما باحسين( ع ) طرف هستيم ، پس متعرض خيمه‏ها نشويم. می‏خواست تا جان در بدن دارد ، تا رگ گردنش می‏جنبد ،كسی متعرض خيام حرمش نشود . حمله می‏كرد ، از جلو او فرار می‏كردند ، ولی زياد تعقيب‏ نمی‏كرد ، برمی‏گشت تا خيام حرمش مورد تعرض قرار نگيرد . منظور ديگر اينكه می‏خواست تا زنده است اهل‏بيتش بدانند كه او زنده است . لذا نقطه‏ای را مركز قرار داده بود كه صدايش به آنها می‏رسيد . وقتی كه بر می‏گشت و در آن نقطه می‏ايستاد ، فرياد می‏كرد : « لا حول و لا قوش الا بالله العلی العظيم ، » فرياد حسين عليه‏السلام كه بلند می‏شد اهل بيت سكونت‏خاطری پيدا می‏كردند . می‏گفتند آقا هنوز زنده است . امام ( ع (به‏ اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه‏ها بيرون نيائيد ( اين حرفها را باور نكنيد كه اهل‏بيت دائما بيرون می‏دويدند . ابدا . دستور آقا بود كه تا من زنده هستم شما در خيمه‏ها باشيد ) ، حرف سستی از دهانتان بيرون نيايد كه‏
اجر شما زايل شود ، مطمئن باشيد كه عاقبت شما خير است ، نجات پيدا می‏كنيد ، خداوند دشمنان شما را بزودی عذاب خواهد كرد . آنها اجازه‏ نداشتند كه بيرون بيايند و بيرون هم نمی‏آمدند . غيرت حسين‏بن‏علی
(عليهماالسلام ) اجازه نمی‏داد ، غيرت و عفت خود آنها نيز اجازه نمی‏داد كه‏ بيرون بيايند . لذا صدای امام ( ع (را كه می‏شنيدند : « لا حول ولاقوش الا بالله العلی العظيم » اطمينان خاطری پيدا می‏كردند . چون امام ( ع (بعد از وداع كردن يك يا دو بار ديگر نيز آمده بودند و خبر گرفته بودند اين‏ بود كه اهل بيت امام ( ع ) هنوز انتظار آمدن ايشان را داشتند . در آن‏ زمان اسبهای عربی را برای ميدان جنگ تربيت می‏كردند ، چون اسب حيوان‏
تربيت پذيری است . وقتی كه صاحب آن كشته می‏شد ، عكس‏العملهای خاصی از خود نشان می‏داد . اهل بيت اباعبدالله ( ع ) در داخل خيمه هستند، منتظرند تا شايد صدای امام ( ع ( را بشنوند و يا يك بار ديگر جمال آقا را زيارت كنند ، يك مرتبه صدای همهمه اسب اباعبدالله ( ع ) بلند شد، به در خيمه آمدند ، خيال كردند آقا آمده است ، يك وقت ديدند اسب آمده‏ در حالی كه زين آن واژگون است . اينجا بود كه اولاد و خاندان اباعبدالله‏
(ع) فرياد واحسيناه ، ! وا محمدا ! را بلند كردند و دور اسب را گرفتند ( نوحه‏سرايی طبيعت بشر است ، انسان وقتی می‏خواهد درد دل خود را بگويد، بصورت نوحه‏سرايی می‏گويد ، آسمان را مخاطب قرار می‏دهد ، حيوانی را

مخاطب قرار می‏دهد ، انسان ديگری را مخاطب قرار می‏دهد) ، هر يك از افراد خاندان اباعبدالله ( ع ) بنحوی نوحه‏سرايی را آغاز كردند . آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق‏ گريه كردن نداريد ، من كه مردم ، البته نوحه‏سرايی كنيد . در همان حال‏ شروع به گريستن كردند. نوشته‏اند حسين بن علی عليهما السلام دختری دارد بنام سكينه‏خاتون كه خيلی‏ هم اين دختر را دوست می‏داشت. او بعدها زن اديبه‏عالمه‏ای شد و زنی بود كه‏ همه علماء و ادباء برای او اهميت و احترام قائل بودند . اباعبدالله (ع) خيلی اين طفل را دوست می‏داشت . او هم به آقا فوق‏العاده علاقمند بود. نوشته‏اند اين بچه بصورت نوحه‏سرايی جمله‏هايی گفت كه دلهای همه را سوزاند. بحالت نوحه‏سرايی ، اسب را مخاطب قرار داد كه :

يا جواد ابی هل سقی‏ ابی ام قتل عطشانا ؟ ای اسب پدرم ! پدر من وقتی كه رفت تشنه بود آيا اورا سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند ؟ اين در چه وقت بود ؟ در وقتی بود كه اباعبدالله ( ع) از روی اسب به روی زمين افتاده بود .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

روز عاشورا می‏شود ، بنابر يكی از دو روايت ابوالفضل جلو می‏آيد ، عرضمی‏كند برادرجان به من هم اجازه بفرمائيد ، اين سينه من تنگ شده است، ديگر طاقت نمی آورم ، می‏خواهم هر چه زودتر جان خودم را فدای شما كنم ،من نمی‏دانم روی چه مصلحتی امام جواب حضرت‏ابوالفضل را چنين داد ، خود اباعبدالله بهتر می‏دانست . فرمود برادرم حال كه می‏خواهی بروی ، برو بلكه‏ بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بياوری . لقب " سقا " ، آب‏آور، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود ، چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شبهای پيش ابوالفضل تواسنته بود برود صف دشمن را بشكافد و برای اطفال‏ اباعبدالله آب بياورد . اين‏جور نيست كه سه شبانه‏روز آب نخورده باشند ، نه ، سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند ، ولی در اين خلال توانستند يكی‏ دوبار از جمله در شب‏عاشورا آب تهيه كنند ، حتی غسل كردند ،بدنهای‏ خودشان را شستشو دادند . ابوالفضل فرمود چشم . ببينيد چقدر منظره باشكوهی است ، چقدر عظمت است ، چقدر شجاعت است ، چقدر دلاوری است ، چقدر انسانيت است ، چقدر شرف است ، چقدر معرفت و فداكاری است ؟ ! يك‏تنه‏ خودش را به جمعيت می‏زند . مجموع كسانی را كه دور آب را گرفته بودند چهارهزار نفر نوشته‏اند . وارد شريعه فرات شد ، اسب را داخل آب برد ) اين را همه نوشته‏اند ) . اول مشكی را كه همراه دارد پر از آب می‏كند و به‏ دوش می‏گيرد . تشنه است ، هوا گرم است ، جنگيده است . همان طور كه‏ سوار است و آب تا زيرشكم اسب را فرا گرفته است ، دست زير آب می‏برد ، مقداری آب با دودستش تا نزديك لبهای‏مقدسش می‏آورد . آنهائی كه از دور ناظر بوده‏اند ،
گفته‏اند اندكی تامل كرد ، بعد ديديم آب‏نخورده بيرون آمد ، آبها را روی‏ آب ريخت . كسی نفهميد كه چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشاميد ؟ ! اما وقتی كه بيرون آمد رجزی خواند كه در اين رجز ، مخاطب ، خودش بود نه‏ ديگران . از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد
:

لطفاً بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت   توسط س-میرهاشمی | 
با پول مي توان رختخواب خريد اما خواب را نه
با پول مي توان خانه خريد اما زندگي را نه
با پول مي توان دارو خريد اما سلامتي را نه
با پول مي توان بهترين ملزومات را خريد اما سعادت را نه
با پول مي توان زن گرفت اما عشق را نه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

اي خداوند

به علماي مسئوليت

و به عوام ما علم

و به دينداران ما دين

و به مومنان ما روشنايي

و به روشنفكران ما ايمان

و به متعصبين ما فهم

و به فهميدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پيران ما آگاهي

و به جوانان ما اصالت

و به اساتيد ما عقيده

و به خفتگان ما بيداري

و به بيداران ما اراده

و به نشستگان ما قيام

و به خاموشان ما فرياد

و به نويسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد

و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف

و به مبلغان ما حقيقت

و به حسودان ما شفا

و به خودبينان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب

و به فرقه هاي ما وحدت

و به مردم ما خودآگاهي

و به همه ملت ما همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجابت و عزت ببخش

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم

نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید.

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.

پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

جبران خلیل جبران 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

گاهي مواقع نوشتن كار خيلي راحتي است. قلم را كه بدست مي كيري تمام افكارت را روي صفحه سفيد كاغذ پياده مي كند و وقتي كه قلم را از روي كاغذ برميداري مي بيني چهار پنج صفحه نوشته اي و فقط كافي است چند بار آن را ويرايش ، تايپ و دوباره ويرايش كني تا متن قابل قبولي براي قراردادن آن بر روي سايت بشود تا بقيه هم با نظراتت آشنا بشوند. اين جور مواقع لازم نيست زياد به مغزت فشار بياوري براي پيدا كردن موضوع و يا شروع كردن آن با كدام جمله.

ولي واي به حال روزي كه بخواهي به زور يك مطلب بنويسي و داخل سايت قرار دهي. اولاً كه هرچه فكر مي كني با اين همه انبوه اطلاعات موجود هيچ موضوعي به خاطرت نمي رسد. دوماً نمي داني چگونه شروع كني و بعد چگونه به پايان برساني. دست آخر هم وقتي آن را دوباره مي خواني راهي به جز پاره كردن نوشته هايت وجود ندارد.

بعضي اوقات هم موضوع نابي براي نوشتن مي يابي و تمام كلمات در مغزت رژه مي روند و اگر فرصت تمركز پيدا كني مي تواني آنها را بروي كاغذ بياوري ولي متاسفانه وقت پيدا نمي كني تا تمركز كني و اين موضوع آن قدر ادامه پيدا مي كند تا موضوع كهنه مي شود و يا كلمات از خاطرت مي رود و كاري جز افسوس نمي تواني انجام بدهي.

پس هر موقع احساس كردي نياز به نوشتن داري فوري دفتر و قلم را مهيا كن و در گوشه اي خلوت تمركز و شروع به نوشتن كن حتي اگر شده يك خط و يا تعدادي كليدواژه براي فراموش نكردن موضوع. موفق باشيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "
چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
-
اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
-
ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
-
بهشت
-
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
-
آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-
كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...
بخشی از كتاب "شیطان و دوشيزه پریم" اثر "پائولو كوئیلو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

                                                                 برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

   کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي مي افته تو يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره .براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هربار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا ميآمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون اومد.

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . یا اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن یا اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.

 

                                                                      بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت   توسط س-میرهاشمی | 

چند روز پيش تلويزيون گزارشي از خانواده يك جانباز نقاش پخش مي كرد كه مرا به ياد يك خاطره تاثير گذاري انداخت كه بد نيست آنرا براي شما هم تعريف كنم تا شايد معني و مفهوم عشق و ايثار را بهتر درك كنيم.

از طرف اداره مامور شده بوديم به ديدار همسر يك جانباز كه به تازگي شربت شهادت نوشيده بود برويم. وقتي همسر محترم شهيد بعد از پذيرايي روبروي ما نشست و شروع به تعريف از زندگاني خود و همسرش كرد مدام مي گفت : آقا چنين گفت.... آقا چنين كرد.....آقا صبور بود ....هيچ كس از زبان آقا كلمه آخ را نشنيد....  اوايل صحبتش اصلاً فكر نمي كردم منظورش از آقا همان شوهر جانبازش بود و چنان از همسرش با احترام ياد مي كرد كه انگار نه انگار كه به خاطر پرستاري از همسرش چه مشقت هايي را متحمل شده .  حدود بيست سال همسرش بروي تخت بستري بوده و او در منزل از او نگهداري مي كرده و فقط چند ماهي كه بعلت شكستگي دنده هايش ( كه آن هم به دليل حمام بردن همسرش و زمين خوردن و اصابت دنده  هايش به تيغه هاي شوفاژ حمام و شكستن آنها ) مجبور به تحويل جانباز محترم به بيمارستان شده ، مانند يك پرستار و يك مادر و يك همسر فداكار از او مراقبت مي كرده و در اين ميان از تنها چيزي كه صحبت نمي كرد از ايثار و فداكاري خودش بود و فقط از مسئولين گلايه داشت كه چرا در بيمارستان توجه و رسيدگي كامل و مطلوب نكرده اند تا خودش سلامتي اش را بدست آورده و دوباره از همسرش پرستاري نمايد.

تا مدتها مشغوليات فكري من اين بود كه اجر جانبازي كه براي وطنش سلامتي اش را از دست داده بيشتر است يا كسي كه حدود بيست سال از او پرستاري نموده؟ به نظر شما رفتار و منش انساني ( كه جدا از دلسوزي و ترحم است ) با كدام يك از رفتارهاي بعضي از زنان امروزي قابل مقايسه است؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت   توسط س-میرهاشمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از این که این صفحه را انتخاب کرده و وارد شده اید متشکرم.
سعی می کنم هر روز حد اقل یک یاد داشت در مورد مسائل اجتماعی داشته باشم تا شما را با نظرات خودم آشنا کنم و همچنین سعی خواهم کرد از کلمات فارسی و املای صحیح آنها استفاده نمایم.
این صفحه به تازگی ایجاد شده و در حال تکمیل شدن است. نواقص آن را برایم گوشزد کنید.


نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشیو موضوعی
يادداشت
مقالات
ادبیات
اجتماعی
خاطره
تصویر
طنز
مذهبي
پیوندها
ترنم دلدادگي(عزيز صادقي)
دو قلات(حبيب مبري)
يادداشت هاي يك خبرنگار(كامران نجف زاده)
اندیشه (خسروی)
اضافه کردن تصویر
تصاوير زيبا (سعيد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM